تبليغاتX
مسافرخانه ی فانوس
نشانی را که باد برد و راه گم شد ، به سوی فانوسی بیا . اتاق برای تو خالیست و چای...

وقتی آخرین نفر رفت ، رفتم توی اتاق مطالعه و سررسید های سال های هشتاد و سه و هشتاد و چهار را ورق زدم . نمی دانم حسی که توی وجودم قلیان داشت دلتنگی بود یا تنفر . دو سال کاملا متفاوت . توی برگ های سال هشتاد و سه یا داشتم برای کنسرتی چیزی آماده می شدم یا شب های داغی بود که بعدش آمده بودم و با دست های عرق کرده و صورت گر گرفته نوشته بودمشان .

اما هشتاد و چهار نمی دانم چه حس کوفتی افتاد توی جانمان . چند صفحه را که فقط ارمنی بود نگاه کردم . بعد بلند شدم و رفتم توی میدان نشستم و رفت و آمد مردم را نگاه کردم . یک آن انگار هلن را دیدم که دست بچه ای را گرفته و دارد از خیابان رد می شود . اشتباه کرده بودم . مثل تمام سال هایی که دوست داشتم روی همان نیمکتی که روش نشسته بودم ، جاشان بگذارم .

اوایل شب هم برگشتم خانه . تنهایی اینجا اصلا آزارم نمی دهد . اینجا انگار از پنجره هایش هوای دیگری می آید تو .

روزها بیشتر به کارهای دوست داشتنی ام می رسم . ساز می زنم . مشروب کمی سر فرصت درست می کنم و می خورم . کمی ودکا و آب و گاهی هم آبجو . بعد سیگار می کشم و فکر می کنم . نمی دانم چرا همیشه باید آدم های مرموزی دور و برم بپلکند . دیروز از دختر پرسیدم اسمش چیست . ترومپت اش را گذاشت زمین . بلند شد . دستهاش را قوس داد و چسباند به کمرش . سرش را کج کرد تا موهاش شره کنند به یک طرف . بعد گفت : فانوس . استاد! . خندیدم . پرسیدم این چه اسمی است . که نشست و دوباره شروع کرد درسش را زدن .

تلفن زنگ می خورد . هیچ کس هیچ چیز نمی گوید . و قطع می شود .

نیم ساعت پیش هم ویکتور آمد . با یک دستگاه و دوتا پخش کننده ی قوی که از مال خودم بهتر است . و مقدار زیادی سی دی . می گفت سی دی تمام صفحه های قدیمی ام را جور کرده . گفت اینها را گوش کنم تا گرامافون دوباره درست شود . دوست دارم تا ابد چارلی پارکر گوش کنم و به موهای کلاغی دخترک فکر کنم . گاهی به خودم می گویم این دختر ، منم .

+ نوشته شده توسط آرمیک خاچاتوریان  | 

بعد از اين همه دوباره نياز داشتم . از صبح حس كردم كه بايد بروم و كارتن هاي كهنه ي كتاب و كاغذ را توي انباري پيدا كنم و از صفحه ي خالي شروع كنم به نوشتن . از وقتي به اينجا آمدم حالم كمي بهتر شده . يعني دقيقا شش ماه و دوازده روز . حوالي همان روزها كه هلن براي هميشه رفت و مثل هميشه نگفت كه كجا . اينبار بيشتر طول كشيده . دكتر هفته اي دوبار مي آيد و حرف مي زنيم . از اينجا خوشش مي آيد . ديروز مي گفت كه بايد دست ويكتور را ببوسم كه يك همچين جاي خلوتي توي نارمك برايم پيدا كرده . بعداز ظهر ها بيرون مي روم و دختر و پسر ها را نگاه مي كنم . ديروز جلوي يك مغازه ي روسري فروشي دختري را ديدم كه عجيب شبيه يك عشق قديمي بود كه اسمش را يادم رفته بود . آنقدر نگاهش كردم تا وقتي كه ذله شد و رو برگرداند . از ماندگاري اين حس توي وجودم مي ترسم . امروز كه دفتر ها را پيدا کردم، يك آن مي خواستم همه را بسوزانم . تمام برگ ها رد پاي يك مرد غريبه بودند . صفحه هاي قديمي را آوردم اما گرامافون كار نمي كرد . زنگي به ويكتور زدم . مي گفت يك آشنا دارد كه مي تواند ترتيبش را بدهد . پسر خوبي است ويكتور . كارهام را درست و راست مي كند . وسايل برايم مي گيرد و رويش مبلغ كمي براي خودش مي گذارم . از خانواده هاي مهاجري است كه پنجاه سالي مي شود آمده اند تهران . پدرش كافه چي تمام عياري است . چند وقت يكبار برايم مي آورد . كتابي دارم مي نويسم درباره ي هارموني و تعاريف جديد و قديمش . و يك ستون هم توي يك مجله ي موسيقايي بهم داده اند كه پول بدي ندارد . سردبيرش مي گفت چون شماييد . به چند نفر هم تدريس خصوصي مي كنم . دختر با موهاي مشكي هم ميانشان است كه خيلي مرموز است . روزها از وقتي مي آيد ساكت مي نشيند و مي خواهد كه برايش ساز بزنم . اسم عجيبي هم دارد . و هيچ وقت هم نگفته كه چه كاره است و از كجا مي آيد . زنگ مي زنند . فكر مي كنم ويكتور باشد . دارم تمام مي ش...

+ نوشته شده توسط آرمیک خاچاتوریان  | 

وسایلم را گذاشتم روی پیشخوان و به لباس هایم نگاه کردم. کهنه شده بودند. کثیف راه بودند و من، خسته و ناراحت؟ از این آمد و شد های مسافر و فانوس. دوری توی آشپزخانه زدم. همه چیز ریخته پاشیده بود اما این بی نظمی، آشنا می زد. بوی نفت کم شده بود. چه کسی در را باز گذاشته بود؟
صدای مسافر از اتاق آمد. چیزی را انگار از روی میز انداخته بود. دستی به پیشانی ام کشیدم. خاک دست ها و عرق پیشانی قاطی شده بود و بوی خوبی می داد.
از روی پیشخوان، ژامبون و این زهرماری هایی که فانوس گفته بود برای مسافر بگیرم را برداشتم و به آشپزخانه بردم. اینجا داشت چه می گذشت؟ صفحه را برداشتم. این چند روزی که نبودم، خاکش جا خوش کرده بود روی همه چیز. از کشوی زیری صفحه ها را درآوردم. روی سومی نوشته بود "بت چیکر". گذاشتم. دستی گرامافون را کشیدم و به طرف اتاق شماره ی یک رفتم.
مسافر داد زد:"فانوس...فانوس...خاموش کن این صفحه ی لعنتی را...". توجهی نکردم. مگر خودش نخواسته بود؟ تلفن روی پیشخوان داشت زنگ می خورد. زنگ پنجم نخورده، از روی پله ها پریدم و برش داشتم. فانوس بود.
مسافر داد زد:"بیا فصل اولش را دوباره بخوان فانوس..." .



+ نوشته شده توسط مسافرخانه چی  | 

 

دو سه روزی هست که گرد و خاک می‌آید و در و پنجره‌ها بسته‌اند. کمی راه می‌روم. سیگار می‌کشم. گاهی هم فکر می‌کنم. سرم کمتر گیج می‌رود‌، به اندازه‌ی چند قدم. شب‌ها گاهی کابوس می‌بینم. اسمش را هم فهمیدم. رفتم سر بساطش. از توی کوله‌اش شناسنامه‌اش را دیدم. کابوسش را هم دیشب دیدم. نمی‌دانم کابوس بود یا عطر خوشی بود توی خواب که سرمستم می‌کرد. خوابم پر بود از هیولاهایی که ترسناک بودند و مهیب و خوشبو. اسمش حالم را بد می‌کرد. ازدواج کرده ولی بچه ندارد. اسم شوهرش را هم دیدم. بیست سال اختلاف سنی دارند. احتمالا مردک آدم مهمی باید باشد.

فصل اول مرشد و مارگریتا را خواندم. یعنی می‌توانم با فانوس صحبت کنم؟ اسمش حالم را بد می‌کند. توی این هوا نمی‌دانم کجا گذاشت رفته. دو صفحه‌اش را خواند و رفت. کاری داشت شاید. نزدیک این‌جا زندگی می‌کند. شاید حدود هفتاد کیلومتری همین‌جا. وقتی می‌رود، کمی می‌ترسم. شوهرش انگار نزدیک‌تر شده است و قرار است همین‌روزها پیدایش شود. گفت احتمالا فردا گرد و خاک می‌خوابد و اولین باران بهار می‌بارد. شاید هم رفته تا کارخانه‌ی منگنز. فکر کنم گفته بود آن‌جا کسی را می‌شناسد. سیگار و مواد غذایی را از او می‌گیرد.  

وقتی آمد می‌گویم همین را بخواند. هرچه هست خیلی بهتر از چخوف بچه ننه و داستایوسکی دیوانه است. می‌گویم از فصل اول دوباره بخواند. فکرم کار نمی‌کند. از دیشب تا حالا دارم فکر می‌کنم این‌جا چکار می‌کنم. صبح از خواب که بیدار می‌شوم مدتی طول می‌کشد تا یادم بیاید کجا هستم. فانوس را که می‌بینم جا می‌خورم. دختر زیبایی است. می‌گویم ببخشید! چواب می‌دهد ببخشید؟ می‌گویم چیزی می‌خواستید؟ و بعد می‌خندد و می‌آید جلو و می‌گوید آمده‌ام جانت را بگیرم و به خندیدنش ادامه می‌دهد.

نخند. ساکت می‌شود و از اتاق می‌رود بیرون. کتاب را از روی صندلی بر می‌دارم. مرشد و مارگریتا. به نظر آشنا می‌آید. نشانه‌اش را جابجا می‌کنم. عکسی از لای کتاب میافتد بیرون. دخترس با مردی کامل. قیافه‌ی مرد هم به نظرم آشنا می‌آید. عکس را می‌گذارم کنار تخت و رمان را دست می‌گیرم. با خارجی‌ها صحبت نکن. از دیروز گرد و خاک راه افتاده. مجبور شدم پنجره را ببندم. کنار پنجره لایه‌ای از شن سفید‌رنگ نشسته است. پرده‌ها را کشیده‌ نکشیده برمی‌گردد و می‌گوید گرسنه نیستی؟ جوابش را نمی‌دهم.

دارد می‌اید به سمتم. حسابی ترسیده‌ام. دست‌هایم را دراز می‌کنم شاید به جایی گیر کنند. اما زمین زیر‌پایم به سمت مرد شیب برمی‌دارد. ملافه‌ها را چنگ می‌زنم. مرد نزدیک‌تر می‌شود. سیگارش را زیر پایش خاموش می‌کند و نزدیک‌تر می‌شود. فریاد می‌زنم و بیشتر در رختخواب فرو می‌روم. دستم را می‌رسانم به آن‌طرف تخت. می‌چرخم و صورتم را لای ملافه‌ها فشار می‌دهم. بوی عجیبی می‌دهد. بی‌حرکت می‌مانم. سر و صداها تمام می‌شوند. سرم را بلند می‌کنم. خبری از مرد نیست. غلت می‌زنم. دستش را می‌اندازد دور گردنم و سرش را نزدیکم می‌آورد. انگار می‌خواهد ببوسدم. سرم را می‌کشم عقب. واقعی است. بازهم می‌آید جلوتر. سرم را می‌گیرد و من هیچ مقاومتی نمی‌کنم.

"برلیوز درمانده، به اطرافش خیره شد ولی نفهمید چه چیزی او را ترسناده است. رنگش پرید، پیشانی‌اش را با دستمالش پاک کرد و اندیشید: چرا اینطور شد؟ قبلا این‌طور نشده بودم. قلبم بازی درآورده. زیادی جان می‌کنم. گمانم وقت آن رسیده که همه‌ی کارها را ول کنم و به آب‌های معدنی کیسلوودسک بروم. در همان لحظه، هوای دم کرده لخته شد و شکل گرفت و به صورت یک مرد درآمد؛ مردی شفاف به غریب‌ترین هیئت. کلاه سوارکاری کوچکی بر سر و ژاکت پیچازی کوتاهی از هوا برتن. قدش دو متری می‌شد؛ شانه‌هایش سخت باریک و زیاده از نحیف بود و صورتی داشت که جان می‌داد برای مسخره کردن. زندگی برلیوز طوری ترتیب داده شده بود که تاب دیدن پدیده‌های غیر طبیعی را نداشت. رنگش بازهم بیشتر پرید و درمانده و بهت زده، اندیشید: ممکن نیست. ولی ممکن بود."

خبری از فانوس نبود و جایش مرد قوی هیکل بازهم به او نزدیک‌تر شده بود. فریاد بلندی کشید. فانوس از جا پرید و شروع کرد به فریاد کشیدن. خود را عقب کشید و ترسیده پرسید: این‌جا چکار دارید؟ خودم هم نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است. دست‌هایم به اندازه‌ی آغوشش از هم باز شده بودند و انگار معلق مانده بودند و هوا را بغل کرده بودم. لب‌هایم خشک شده بود و قلبم تند می‌زد. ملافه‌ها را پیچید دور خودش و از اتاق رفت بیرون. سرم را کردم میان ملافه‌ها و بو کشیدم. خبری از بوی عجیبی که همه‌جا را گرفته بود، نبود. باید بگویم دوباره از اول بخواند.

+ نوشته شده توسط مسافر  | 

بعضی روزها یک جوری ام. از صبح که پایم را از روی تخت می گذارم زمین، می فهمم که دوباره امروز راه رفتن های پشت هم و سیگار و استفراغ. امروز خون توی شاشم دیدم. زنگ زدم به دکتر. گفت عصبی است. دکتر گفت بچه دار شوید.

از دست این همه حماقت نمی دانم کجا باید فرار کنم. گوشی را که روی دکتر قطع کردم، زنگ زدم به فتوحی. اشتباه بود. دختری از آن ور می گفت که دفترشان از اینجا رفته. و من شماره اش را ندارم. می گفت دفترشان رفته توی کوچه ای نرسیده به پمپ بنزین شریعتی. یادم رفت کدام کوچه را می گفت.

دیشب بعد از دو هفته، هلن رویش را به طرف من کرد و خوابید. توی چشمانش یک جور احساسی را می دیدم که قبلا ندیده بودم. احساس گناه شاید. اما احساس کدام گناه. دستانم را که مثل همیشه گذاشتم روی سینه اش، گفت: آرمیک داری دیوانه می شوی. و گریه کرد. فکر می کردم عشقبازی کنیم.

امروز فکر کردم به اینکه ترومپت را بردارم، یک ساک را پر از مشروب کنم، کتاب هام را بردارم و بگذارم و بروم یک جا برای خودم. این شلوغی و فکرو کوفت ِ نگاه هلن اذیتم می کند. فکر می کنم کمی اش به خاطر شلوغی چند روز پیش است. خیال می کنم روحم از هیچ چیز خبر ندارد.

هلن صبح بلند شد و لباس پوشید. حواسم بود. سوتین اش را نبست. پرت اش کرد کنار تخت. بعد شالش را برداشت و رفت. امروز گریه کردم. نمی دانم چطور یاد شش سال پیش افتادم. فکر می کنم نوشته باشم. سفر نامه ی آن روز ها را نوشته ام.

مدام یادم می آید. سیگارم تمام شده. خانه را باید عوض کنیم. باید به دکتر زنگ بزنم و ببینم غیر از بچه دار شدن، درمان دیگری بلد است یا نه. فکر بچه را که می کنم، توی معده ام انگار کبریت می کشند و فورا فوت اش می کنند. مدام یادم می آید. هلن کاش برنگردد.

+ نوشته شده توسط آرمیک خاچاتوریان  | 


اسم كه انگار ندارد. يك هفته است سوپ به خوردم مي‌دهد. كمي عدس پشه زده دارد داخلش و برنج نيمه. اسم ندارد انگار. وقتي فهميد الكل جامد را آب كرده‌ام و خورده‌ام، كلي خنديد. وحشيانه. دلم مي‌خواهد بگويم درست لباس بپوشد. اما به زبانم نمي‌آيد. از اين مي‌‌ترسم كه بداند چه مي‌كند.

از روزي كه آمده سراغ آقاي فانوسي را نگرفته است. از اين هم مي‌ترسم. درها بسته‌اند. گاهي تا كمر خم مي‌شود از پنجره به بيرون. اين هم مي‌ترساندم. پلك راستم مدام مي‌پرد. وقت‌هاي بدي مي‌پرد لاكردار. حسابي مي‌ترسم اين‌روزها. گاهي چشم‌هايش آن‌قدر هار مي‌شوند كه رويم را مي‌گردانم. نمي‌توانم نگاهش كنم. مي‌آيد مي‌نشيند مقابلم روي صندلي و برايم كتاب مي‌خواند. كلاسيك‌هاي روس را مي‌خواند بيشتر. ساعت‌ها سرش را مي‌كند توي كتاب و يكريز مي‌خواند. بعضي وقت‌ها صدايش را طوري بالا و پايين مي‌كند كه حسابي مي‌ترسم. بعد لبخند عجيبي مي‌زند و ادامه مي‌دهد.

نمي‌گذارد از روي تخت بيايم پايين. اسمش را هم نمي‌گويد. ديروز وقتي خواب بودم، بيدارم كرد و گفت خر خر مي‌كنم. ديدم تخت سفري آقاي فانوسي را آورده و گذاشته كنار ديوار. همان‌جا مي‌خوابد. از ديروز تا حالا. مي‌گويم اين‌همه اتاق. مي‌گويد مي‌ترسم تنهايي بخوابم. مي‌گويم اسمت را نمي‌گويي؟ مي‌گويد اسم كه مهم نيست. چرا آمديد اين‌جا؟ فراري هستيد؟ جوابش را نمي‌دهم. بعد لختي مي‌گويم همه‌چيز اسم دارد توي دنيا. حتي اين سفيدي ممتد و بي‌انتها هم اسم دارد. اين بوي شوري كه توي فضا پيچيده است هم اسم دارد. وقتي مي‌نشيند توي ريه‌ها هم اسم دارد. شايد ما ندانيم، ولي دارد. مي‌گويد پياده آمديد اين‌جا؟ لباس‌هاي سفرم را شسته است و آويزان كرده روي گل‌ميخ پنجره. خبري از رد شوره‌ي زير بغل‌ها و گل و لاي رو پاچه‌ها نيست. مي‌گويم اين آقا كه اين‌جا بود...با تعجب نگاهم مي‌كند. كدام آقا؟ اين‌جا كه كسي نيست. مي‌گويم مسافرخانه‌چي! مي‌گويد مسافرخانه؟ و قهقهه سر مي‌دهد. شما به اين كلبه‌ي خرابه مي‌گوييد مسافرخانه؟ وسط درياچه‌ي نمك مسافرخانه كجا بوده؟ و باز مي‌خندد. سعي مي‌كنم از اين وضعيت خلاص شوم. مي‌گويم خود تو اين‌جا چكار مي‌كني؟ مي‌گويد هرسال توي اين فصل با شوهرش مي‌آيد درياچه. كارش را نمي‌گويد. مي‌گويد اين‌جا را دوست دارد. مي‌گويم شوهرت كجاس؟ تند و تيز نگاهم مي‌كند و مي‌گويد مي‌آيد. توي راه است. 

ساكت مي‌شود. ساكت مي‌شوم. براي مدتي طولاني. او از پنجره بيرون را نگاه مي‌كند و من بين خواب و بيداري معلق مانده‌ام. باز خواب، باز بيداري. احساس مي‌كنم چيزي توي دلم به هم مي‌پيچيد. پاهايم را حس نمي‌كنم. نمي‌توانم انگشت‌هايم را تكان بدهم. مي‌خواهم بخوابم.


+ نوشته شده توسط مسافر  | 

مثل پتکی ، برگه ی آزمایش را کوبید توی صورتم . من هم بلند شدم و از توی بار ، یک بتر ودکا برداشتم و سر فرصت با آب قاطی کردم و خوردم . همینطور ایستاده بود و نگاهم می کرد . بعد بی آنکه حرفی بزند ، رفت توی اتاق و تا الان بیرون نیامده .

به کامران فکر می کنم . کجا باش دوست بوده ام یا کی دیده ام اش . دست خطش را مرور می کنم . شباهتی به دست خط دوست های مدرسه ام ندارد . هر چند که زیاد نبودند . حالم احساس می کنم که رو به بهبودی است . اما نمی دانم چه حس کوفتی است که توی جانم افتاده و نمی گذارد تمرین کنم . ترومپت از گوشه ی اتاق نگاهم می کند انگار . می ترسم اگر ساز را دوباره شروع کنم ، باز نتوانم سیگار بکشم .

تا حالا دو بار رفته ام پشت در اتاق و از هلن خواسته ام که بیرون بیاید . نمی دانم چرا اینکار را کردم . آخر هرچقدر فکر می کنم ، میبینم نمی شود بعد از ده سال بچه دار نشدن یکهو بچه ای توی رحم هلن درست شود . مثل نامه ای بی نشانی است توی صندوق پست خانه که مخاطبش قرار گرفته ای و تویش پر از بد و بیراه است . حتی نمی دانی برای چه .

کسی دوباره صدا می کندم . می گوید هلن بوی جنده ها را می دهد . و مثل آنها شب که به خانه برمی گردد ، لباس های زیرش را عوض می کند . اما نمی دانم من کی هستم . من آدم بدی هستم .

احساس تهوع وجودم را پر کرده . با این همه مشروبی که امروز خوردم ، اصلا مست نیستم . حتی نشسته ام و دارم این مزخرفات را می نویسم . آقای فتوحی تماس گرفت . گفت که نمی خواهد برای ارکستر دعوتم کند . گفت حکمم را زده اند .

+ نوشته شده توسط آرمیک خاچاتوریان  | 


توي خواب و بيداري، همانطور كه نشسته‌ام، در به پشتم فشار مي‌آورد و باز مي‌شود. من تقريبا پشت در قرار گرفته‌ام كه از خواب بيدار مي‌شوم. خواب يا بيهوشي يا ناهوشياري كه عشق خاطره است. بوي عجيبي همه‌جا را پر كرده. چيزي مثل بوي شكوفه‌هاي خرما. يا عطر گل كاكتوسي كه هفت سال صبر كرده تا گل بدهد. دماغم به خارش مي‌افتد.

چراغ‌ها روشن مي‌شوند. نمي‌دانم چه وقت از روز است. اما نور چشم‌هايم را مي‌زند. هرچه به دور و برم نگاه مي‌كنم چيزي نمي‌بينم. دستي زير بغلم را مي‌گيرد و سعي مي‌كند بلندم كند. بوي خوش از بغل اوست. زورش نمي‌رسد. انگار خيلي بزرگ شده‌ام. فكر كردم مادرم سرايدار را كنار زده تا بلندم كند از كنار باغچه و مي‌خواهد تن بي‌جانم را برساند به رختخواب. اما اين بو بوي مادرم نيست. به عطري تند مي‌ماند. دلم مي‌خواهد بگويم برود. اما توان انجام هيچ كاري را ندارم. خودم را مي‌سپارم به دست‌هايش و او انگار مرا مي‌كشد روي زمين. هي مكث مي‌كند و باز مي‌كشدم.

يكبار مدتي طول مي‌كشد تا باز دستم را بكشد. جاي ساعتم هنوز مي‌سوزد. دلم به هم مي‌پيچد اما چشم‌هايم را باز نمي‌كنم. هم خوشم مي‌آيد و هم نه. از چه را نمي‌دانم. نمي‌دانم از بو. از تطاهر كردن يا از خاطره‌ها. هم خوشم مي‌آيد و هم نه. هم...انگار صداهايي مي‌آيد. به نفس نفس افتاده. اما هنوز مرا مي‌كشد. از چهارچوب دري رد مي‌شويم. و  بعد، دست مي‌اندازد دور كمرم و همانجا گرماي تنش را احساس مي‌كنم. خيس عرق است. مي‌اندازدم روي تخت. و بعد باز بين خواب و بيداري مي‌روم و مي‌آيم.

هميشه تنفر داشتم از اين‌كه وقتي خوابم، لاي پلك‌هايم باز باشد. پدر هميشه همينطور مي‌خوابيد و من هميشه از ديدنش وحشت مي‌كردم. وقتي كه خواب بود نمي‌توانستم بروم سر جيبش و پول بردارم. فكر مي‌كنم لاي پلك‌هايم باز مانده و او كه نمي‌دانم كيست و بالاي سرم نشسته است، حسابي وحشت كرده است.

.

.

بيدار كه مي‌شوم، ريه‌هايم از هواي تازه پر و خالي مي‌شود. بوي عجيبي توي اتاق پيچيده است. پرده‌ها تكان تكان مي‌خورند و لرز ملسي تمام تنم را فرا مي‌گيرد. پتو را مي‌كشد تا روي سينه‌ام. مي‌گويد: - بهتريد؟ زبانم سنگين شده است و توي دهانم نمي‌چرخد. گردنم را هم نمي‌توانم تكان بدهم. انگار مهره‌ي اطلس به فرمان‌هاي پوچ مغزم پاسخي نمي‌دهد. چندي ساكت مي‌ماند و باز مي‌پرسد:

- از اين خورده‌ايد؟ توي دلم مي‌خندم. اگر آنرا خورده بودم كه مرده بودم تا حالا. سرم را تكان مي‌دهم. شيشه‌ي سيانيد را مي‌گذارد روي ميز.

- زير اجاق را هم نبسته بوديد. چيزي نمي‌گويم. عجيب شبيه آقاي فانوسي است. صورتش استخواني است و چشم‌هايش درشت و هوشيار. كمي دست‌پاچه است. اما سعي مي‌كند نشان ندهد. دستم را بالا مي‌آورم تا ماسكم را از روي صورتم بردارم. مي‌گويد:

- گذاشتمشان آن‌جا. روي گل‌ميز. سرم را بسختي مي‌چرخانم. ماسكم روي گل‌ميز است. كليد اتاق شماره‌ي هفت هم آن‌جاست. تا  مي‌آيم رويم را برگردانم، دستش را دراز مي‌كند به سمتم. مي‌گويد افتاده بوده زير تخت اتاق شماره‌ي هفت. هنوز تيك‌تاك مي‌كند. فقط شيشه‌اش شكسته است. 

انگار سرخ مي‌شود از چيزي يا خجالتي و بعد موهاي بلندش را پريشان مي‌كنند تكانه‌هاي تنش و از اتاق مي‌رود بيرون. فقط بوي عطرش مي‌ماند توي اتاق كه انگار دنبال بدنش كشيده شده است بيرون و مرا در غبار پشت رفتنش مدهوش و مدفون باقي مي‌گذارد.


+ نوشته شده توسط مسافر  | 

حالا دقیقا سه ساعت است که خیال می کنم باید یکیمان کشته می شد . پنجره را باز کرده ام و دارم بیرون را تماشا می کنم . ماشین را کنار پارک گذاشته ام . هلن را می بینم که دارد به طرفش می رود . می گفت احساس کرده که دارد بچه دار می شود . امروز می خواهم سیگار بکشم . کسی می گوید که به زودی می میرم .

امروز قبل از اینکه هلن بیدار شود ، شوبرت ، باجناقم آمده بود . آنقدر مشروب خورد که دوست داشتم از پنجره پرتش کنم پایین . احساس تنهایی کودکی ام دوباره به سراغم آمده .

هلن دیشب نزدیک دو نیمه شب رسید خانه . می گفت سوار ماشین دربستی شده و مردک می خواسته ببردش و ترتیبش را بدهد . پیش خودم گفتم از کجا معلوم که نرفته باشی .

دارم سیگار می کشم . حالم بهتر شد . نامه ی دیروزی را باز کرده ام و دارم می خوانمش . نمی دانم . به طرزی غریب شبیه دست خط من است ، اما امضا برای شخصی است بنام کامران . فقط یک نفر را می شناسم که اسمش کامران بود . همکلاسی چهارم دبیرستانم . هلن حالا رفت . بعد از اینکه سه نفر ماشین را هل دادند . حالا رفت . من بچه دار نمی شوم . نگفت کجا می رود . فقط رفت . سه ساعت است که کاش نبود .

+ نوشته شده توسط آرمیک خاچاتوریان  | 


بعد از آخرين سرفه‌ها انگار خوابم برده بود. بيدار شدم. ماسك پرتاب شده بود كتار پيشخوان و دستمالم توي دستم بود. در حالي كه خلط‌هاي سياه روي پيرهنم خشك شده بودند. دوباره خوابم برد انگار. و باز بيدار شدم و باز نمي‌دانم چندبار. آن‌قدر كه فضاي مسافرخانه مدام كش مي‌آمد و ورم مي‌كرد و باز به جاي خودش برمي‌گشت. تاريك مي‌شد و روشن مي‌شد. مي‌رفت و مي‌آمد. تار مي‌شد و واضح مي‌شد.

گاهي داشتم به برف‌هاي پاي سرسره لگد مي‌زدم و داد مي‌زدم. گاهي هم كناري ايستاده بودم و بازي بچه‌ها را نگاه مي‌كردم. گاهي به مدرسه‌ي غيرانتفاعي فكر مي‌كردم و گاهي تقلا مي‌كردم تا ماسك دور از دستم  را بردارم و آويز صورتم كنم. تنها مدرسه‌اي بود كه مي‌شد رفت. خسته شده بودم بسكه نامم را هجي كرده بودم. از سر ناهيد كه مي‌پيچيدي مي‌افتاد سر نبش. كنار خانه‌اي كه شكل كاخ ورساي بود و آن‌وقت‌ها فقط عجيب بود به چشم‌مان. اين‌جا هم فرقي با مدرسه‌هاي ديگر نداشت. اما فقط ما بوديم و كساني كه مثل ما خسته شده بودند انگار. ولي كسي حرفي نمي‌زد.

باز انگار بيدار شده بودم و داشتم خودم را تكان مي‌دادم. اما با هر تكاني كه مي‌خوردم توي سينه‌ام به خارش مي‌افتاد و ترس باعث مي‌شد آرام سرجايم بنشينم و باز شايد خواب، شايد بيداري. شايد وهم، شايد خاطره‌هاي عجيبي كه مدت‌ها بود فراموششان كرده بودم. دوباره جاي مخفي بار را پيدا كرده بودم آن‌قدر خورده بودم كه چند روز از زندگيم گم شده بود.

شايد تاثير حرف دكتر بود مدرسه‌ي غيرانتفاعي. پدر داشت يا نداشتش را خاطرم نيست. مانده‌ جايي ميان خواب بيداري و شايد هم معني داشت و نداشت از خاطرم رفته باشد. جاي ساعتم روي مچم درد گرفت انگار و كشانده شدم به قدرت دستي كه پيدا نبود  توي تاريكي تا كنار باغچه. و انگشت زمخت سرايدار بود كه گلويم را مي‌خراشيد و فرياد‌هاي مادرم. من بازي را دوست ندارم. اما چرا. پيدا كردن بار مخفي پدر بازي خوبي است. اما فرو دادن عرق را دوست ندارم. بايد چشم‌هايم را ببندم و فرو بدهمش. بالا آوردم درست وسط باغچه و بيهوش شدم. جايش تا مدت‌ها توي باغچه بود. سفيد و گاهي كمي نارنجي كه معلوم نمي‌كرد اثر چه غذايي است و شايد چه ميوه‌اي. هرچه باران مي‌خورد و به بندهاي ساعتم اضافه مي‌شد تا اندازه‌ام بماند، هنوز بود ردي انگار از بار مخفي پدر روي باغچه. از همانجا مي‌شد پيدايش كرد و سرايدار هم رفته بود همان‌سال و كسي نبود تا باغچه را زير و رو كند و پامچال بكارد درست دو سه هفته مانده به عيد.

باز بيدار شدم. مچ دستم مي‌سوخت. ساعتم نبود. شايد افتاده باشد توي خلا. همه‌اش تقصير اين مرتيكه‌ي ديوانه است. با آن سكوت مهيبش. كجا رفته؟ باز سينه‌ام تكان مي‌خورد شايد به سرفه‌اي جديد و باز خواب. پسرك كاپشنش را مي‌گرداند دور سرش و وسط سالون مدرسه عربده مي‌كشد و بي‌هوا زيپ و دكمه‌هاي ول توي هوايش مي‌خورد توي سرم. نوك چكمه‌هايم سوراخ شده است. سيگارهاي پدر داخل كتابخانه است. كشوي پاييني ميزش را كه باز كني، همه‌جورش هست. بايد بروي روي پشت‌بام قاطي چلغوز كفترها و چس دودشان كني. سرم درد گرفته است. گيج مي‌رود. هوس بار پدر و سيگارهايش و ساعتم. چقدر دلم براي بند بند ساعتم تنگ شده است.

+ نوشته شده توسط مسافر  | 

سه روز است که به دستور دکتر سیگار نمی کشم . ریه هایم چرک کرده اند و اجرای هفته ی آینده را به چند روز بعدش موکول کرده ام . که نمی دانم کی است . ساز گوشه ی اتاق خاک می خورد . هر لحظه وسوسه می شوم که برش دارم و تمرین را دوباره شروع کنم . دارم دیوانه می شوم . نه سیگار ، نه ساز ، مشروب هم که هلن نمی گذارد بخورم . البته دو شب است که دیر به خانه می آید . امروز یک دعوای حسابی داشتیم . نگفت کجا بوده . از خانه بیرون نرفته ام . دکتر گفت توی خانه بمانم بهتر است .

صبح یک نامه به همراه چند صفحه ی قدیمی از امریکا برایم رسید . از یک دوست قدیمی که نامش را هم یادم نبود . صفحه ها را گوش کردم . موسیقی جز بود . چارلی پارکر فکر می کنم . اما نامه را نخوانده ام . یعنی حوصله نداشتم . بدون سیگار نمی توانم چیزی بخوانم . حالا هم به زحمت این چند خط را می نویسم بلکه این ساعت ها زودتر بگذرد .

بعد از چند وقت دوباره صدایی را درونم شنیدم . صدایی که شبیه صدای خودم بود . نمی دانم . شاید دوباره دارم مریض می شوم . باید موسیقی و سیگار را دوباره شروع کنم . اینطور نمی شود . هلن هم که این چند وقت هیچ توجهی نمی کند . الان دقیقا دوازده روز است که با هم نخوابیده ایم . هوس شمال را کرده ام . هوس ویلای رامسر را . باز توی گوش هایم دارد صدایی می پیچد . هلن هم که دیر کرده باز .

+ نوشته شده توسط آرمیک خاچاتوریان  | 


آمدم پايين و محكم كوبيدم روي ميز. آقاي فانوسي در حال چرت بود و صفحه مدت‌ها بود كه تمام شده بود. سوزن دستگاه همين‌طور پايين بود و صفحه، بدون هيچ صدايي مي‌چرخيد. داد زدم، اين چه وضعيه؟ و او همينطور متعجب نگاهم مي‌كرد و تا مي‌آمد چيزي بگويد پشيمان مي‌شد. تمام شب را از سر و صداي اتاق كناري خوابم نبرده بود. نمي‌دانم كدام اتاق بود. ولي انگار كنار گوشم بود صدا.

گفت كدام صدا را مي‌گوييد. گفتم همين صدايي كه فراريم داده و منو تا اينجا كشونده. همين صداي...و خوب آن‌قدر نمي‌فهميد چه مي‌گويم كه پيدا بود صدا را نشنيده است. نگاهي به كليد‌ها كردم. فقط شماره‌ي هفت سرجايش نبود. كه احتمالا افتاده بود توي خلا و باقي كليدها سرجايشان بود. گفتم كسي رفته بيرون؟ بي‌آنكه چيزي بگويد سرش را به علامت منفي تكان داد. چيزي نگفتم.

ديگر نمي‌شد ادامه داد. فقط گفتم كه چاه مستراح گرفته و همه‌چيز را پس داده بيرون. سرش را دوباره تكان داد و من روي پله‌ها بودم...توي راهرو بودم و بعد، در را باز كرده بودم و نشسته بودم روي تخت. احساس كردم دارد سرفه‌ام مي‌گيرد و از ترس، نصف شربت سالبوتامول‌ام را بلعيدم. بعد نوبت ماسك بود كه هم از بوي نجاستي كه مي‌آمد فرار كنم و هم منتظر سرفه‌هاي وحشتناكي كه انگار منتظر بهانه‌ بودند تا دمار از روزگارم در بياورند، نباشم.

يك قطره سيانيد چكاندم روي غذا و تا رنگش سياه شد، گذاشتمش كنار. نمي‌شد خوردش. معلوم بود چيزي داخلش ريخته است. با قاشق خوب همش زدم تا رنگ سياهش ناپديد شود و بعد گذاشتمش پشت در. آن قيافه‌ي مظلوم و بي سر و صدا و اين كارهاي عجيب...مطمئن بودم همه‌چيز زير سر خودش است و معلوم نيست كجا رفته و دنبال چه برنامه‌اي است تا مجنونم كند. همه‌چيزم عود كرده بود. سردردم دوباره برگشته بود و غذا هم كه نمي‌توانستم بخورم. سرفه‌هايم داشت برمي‌گشت و هواي اتاق مدام سنگين‌تر مي‌شد. پر از ذرات ريزي كه وحشيانه به سمتم هجوم مي‌آوردند و مي‌خواستند جانم را بگيرند.

با ترس و لرز رفتم به سمت پنجره. پرده‌هاي پوسيده و سنگين را كنار زدم تا پنجره را باز كنم بلكه هواي سنگين اتاق عوض شود. اما هر دو پنجره‌ي اتاق با الوارهاي كلفت كور شده بودند. سريع وسايلم را جمع كردم. چادر را بستم و گذاشتم داخل كيفش. كوله‌ام را از داخل كمد درآوردم و لباس‌هايم را عوض كردم. ساعتم نبود. كليد اتاق نبود. شماره‌ي پيرمرد الكل‌فروش نبود. تصميم گرفتم هرچه زودتر مسافرخانه‌ي لعنتي را ترك كنم. در را بستم و آرام آرام از پله‌ها پايين آمدم. آقاي فانوسي پشت پيشخوان نبود. با خيال راحت به سمت در دويدم. بسته بود. در را هم با الوارهاي بزرگ چوبي كور كرده بود. چشم‌هايم سياهي مي‌رفت و اولين سرفه‌ي كشدار آمد. همانجا پشت در نشستم و انتظار دومي را كشيدم.

+ نوشته شده توسط مسافر  | 

مسافر از پله ها تند پایین آمد و روبرویم ایستاد . قاب شد توی چار چوبی که آشپزخانه را به سالن جلوی پیشخوان وصل می کرد . سرش را خاراند . نگاهم کرد و عرق هایش را پاک کرد . از چه این همه پریشان بود ؟ گفت : « این سر و صدا ها و این هایی که می آیند و بالا و پایین می پرند و اصلا شما را چه به چارلی پارکر ؟ کلید هم گم شده ؟ مشروب هم که ندارید و این غذا هم چه شد که می میریم ؟ سیگار دارید ؟ و چه و چه » . زبان اش را نمی فهمیدم انگار . مستاصل نگاه اش کردم . روی پنجه ی پا ایستادم و از کمد بالای پنجره پاکتی سیگار برداشتم و پرت کردم برایش . بی هیچ حرفی . ترسیده بودم ؟ و او دوید و گم شد .

صدای بسته شدن در اتاق که آمد ، سینی غذا را برداشتم و راه افتادم . صدای صفحه پیچیده بود توی فضای مسافرخانه و بیرون داشت باد می آمد . همان باد ثابتی که همیشه می آمد . غذا را گذاشتم پشت در و سه ضربه زدم . فکر کردم نیازی نیست بایستم . شاید ترسیده بودم که دوباره شروع کند به حرف زدن و من هیچ چیز نفهمم .

کلید را انداختم به در و وارد اتاقم شدم . اتاق شماره ی یک . پشت در ایستاده بودم و نگاه می کردم که کی می آید و غذا را بر می دارد ؟ برداشته بود ؟

روی صندلی میان اتاق نشستم و پایم را گذاشتم روی میز . سیگاری آتش زدم و دودش را فوت کردم سمت دیوار روبرو . بوی نفت می آمد و بوی سیگار و پاهایم از روی میز افتادند . انگار روی دری افتاده باشند ، زمین لق خورد .

موکت کهنه را بالا زدم . دری مربع شکل بود که به راه پله ای باز می شد . فانوس اتاق را برداشتم و تاریکی زیر زمین را روشن کردم . پایین رفتم ؟ انباری کوچکی بود .

نیمه شب بود و داشتم می گشتم . همه چیز پیدا می شد توی این زیرزمین چهار در چهار . چشم هایم را بستم ؟ صدایی از راهرو می آمد . و یا از هر جای دیگری . و می دانستم صدای صفحه یا مسافر نیست . صدا ، آشنای این چند وقت نبود .

از اتاق بیرون آمدم . دستم می لرزید که نور روی دیوار تکان می خورد ؟ صدای ناله های هوس آلود زنی می آمد . نفس کشیدم . صدا ، صدای زنی بود که لذت می برد .

+ نوشته شده توسط مسافرخانه چی  | 


هر‌شب هرچند چوق بايد بدهم به اين‌ آقاي فانوسي. مودب و تر و تميز. و اين كليد هفت رقمي كه با يك نشانه نه يك رقم با هفت تا معني جداگانه. يك آدم تنها. دو آدم بي‌ربط و ترسو كه يكي مدام مگس مي‌پراند و يكي خيال مي‌كند نه واقعا آسم دارد و اين‌جا جاي خوب و كثيفي است. همان‌قدر خوب كه  خوب هميشه كثيف است.

هرچه هرچند چوق كه هر شب و هرچقدر كه اين‌جا پرز هست. معلوم است كه آسمم توي اين‌همه گرد و خاك عود مي‌كند. همين حالايش، با اينكه كليد در اتاق افتاد توي مستراح و بعد يك زوج جوان با يك نوزاد نازك و ماماني و يا چهار نفر آدم كه مست كرده‌اند و منتظرند تا اتفاقي بيفتد تا هيجان‌زده شوند يا دو تا بچه كه حرفي با پدر مادرشان ندارند و چندين سال است كه هر‌شب با اين صداي قژ و قژ آبرو بر تخت خوابشان مي‌برد، همه‌اش همين‌جاست.

انگار هنوز يك حوله زنانه به اين گل‌ميخ آويزان است و دوتا لباس زير زرد شده روي تخته‌ي مابين حمام و مستراح. يا پنج‌تا و شش‌تا و اما، چطور هفت‌نفر روي اين تخت آبرو‌بر خوابيده‌اند و رسوايي به بار نيامده است، كجا گذاشتم اين كليد هفت رقمي را؟ فكر نكنم افتاده باشد توي مستراح! چه فرقي دارد كجا باشد؟ ا

اصلا حواس ندارد اين آقاي فانوسي قديمي. اصلا به من چه. هرچند چوق هر شبت را بگير و مگست را بپران و با گرد و خاك اين‌جا كيف كن. اصلا كجا هرجا مي‌روند كليد را تحويل مي‌دهند؟ اصلا اين‌جا كجايش مثل آدم است كه اين بيقوله باشد يا صفحه‌هاي از مد افتاده‌اي كه مي‌گذارد و مي‌رود توي فكر؟ اصلا خودش گم شد. بيا آستينت را بزن بالا و دست كن داخل خلا. ساعتم هم بايد همانجا باشد. زحمتش را بكش.

ببين شماره‌ي فروشنده‌ي پير الكل جامد هم آن‌جاست يا نه؟ بگو اگر بگذارمش روي اجاق، مي‌شود خوردش يانه. كف كردم. بگو چند چوق بايد بسلفم! بگو چند‌شب چندين‌نفر روي اين تخت اوراق خوابيده‌اند يا اصلا اين هفت چه ربطي دارد به من؟ ماسك دارم كه دارم. تميزش كن اين خراب‌شده را. اصلا پول برق را هم مي‌دهم. از اين بوي نفت تنفر داردم. خاطره‌هايم، بدبختي‌هايم، تخت‌هايي را كه رويشان خلط بالا آورده‌ام، هم‌چيزم را يادم مي‌آورد. كجا گذاشتم اين كليد را؟

+ نوشته شده توسط مسافر  | 

با این همه اثاث از کجای این جاده ی نا پیدا ، پیدایش شده بود ؟ خیره ماندم به صورت اش زیر نور فانوسی که نیم دایره ای انداخته بود جلوی مسافرخانه . لباسش بوی راه نمی داد مسافر . بی آنکه حرفی بزند ، سرش را انداخت پایین و راه افتاد به طرف پیشخوان . دیده بودم اش ؟

از کناراش گذشتم . سرش را برگرداند . نیم رخ اش ، آدمی بود که انگار دنبال جایی از جایی راه افتاده و گذرش افتاده به اینجا . روبرویش که ایستادم ، گفت : « مسافرم » همین . به آیینه نگاه کردم . دستی روی آیینه کشید . گفتم : « هفت اتاق داشتیم و حالا شش تا » . برگشتم . دست بردم و کلیدی را برداشتم که زیرش نوشته بود " اتاق هفت " .

با یک کوله پشتی و چادر و یک کیسه به کجا می خواست سفر کند ؟ دوباره صورت اش را نگاه کردم و چشم هایش . تازه بودند . کلید را که گرفت ، نگاهی به اثاث اش کرد و نگاهی دوباره به من .

راه پله را دوید و بعد کریدور را تا انتها . کیسه اش را پشت سرش گذاشتم روی زمین . مردد مانده بودم . کلید را چرخاند و گفت : « ممنونم » . آمده بود ؟

+ نوشته شده توسط مسافرخانه چی  | 


بايد زنگ بزنم به اين شماره كه اين‌جا نوشتمش. كجا بود؟ مي‌گويم آقا ببخشيد، اين الكل جامد چند ساعت مي‌سوزد؟ چقدر وقت مي‌ماند تا غافلگير نشوم. شماره را كجا گذاشتم؟

كوله‌ام را مي‌گذارم داخل اين كمد ديواري، كفش‌ها را هم زير تخت. توي جيبم نباشد! ساعت بايد كنار تخت باشد. براي وقت. براي بي‌وقت حتي. همه‌جا تاريك است. انگار گردسوز خدا به پت‌پت افتاده است روي سقف. نيمه‌اي از هرچيز سايه‌اي است كه چشم را مي‌زند.

كجا بود؟ پنكه روشن مي‌شود و سنگين شروع مي‌كند به چرخيدن. جيب پشتي براي پول‌ها كم. جيب بغل براي چه اين‌قدر سنگين است؟ كليدهايم است. اين كليد كمد بالايي شماره‌ي سه. اين كليد در خانه. خانه؟ اين كليد محل كار. اين كليد گاو صندوق. كليد‌هاي دفتر و ميز كار. كليدهايي كه نمي‌شناسمشان. كليد جايش ته اين جوراب سوراخ است. بايد از پنجره پرت شود بيرون.

كجا بود؟ لامپ روشن مي‌شود. سرعت پنكه زياد شده است و كسي دارد خاك‌ها را الك مي‌كند براي پيدا كردن طلا انگار. كليد اتاق كو؟ كليد اتاق برود كنار ساعت. پنكه خاموش شود. بايد بگويم يكي را بفرستند اين‌جا را از اين گرد و خاك چندهزار ساله پاك كند. چادر را كجا بگذارم؟ نكند توي چادر باشد؟ چادر را بايد باز كنم. شايد توي چادر افتاده باشد. زيپ طولاني چادر را باز مي‌كنم. نبايد حوصله‌ام سر برود. آخرش مي‌خورد به جايي و مي‌ايستد.

زيپ. يك دور به سمت راست. دو دور به سمت چپ. نه يك دور به سمت چپ بود و دو دور به سمت راست. چادر هم زيپ دارد. نبايد حوصله‌ام سر برود. داخل چادر مي‌خوابم اصلا. امن‌تر است. نه اين‌جا هم نيست. پتوي سربازي را مي‌اندازم داخلش و همين‌جا مي‌خوابم. ساعت و كليد اتاق را كجا بگذارم؟ اين هم دستمالم. اين هم ماسكم.

+ نوشته شده توسط مسافر  | 

مگس داشت لامپ زرد بالای پیشخوان را دور می زد . صدای اش لحظه ای قطع می شد و باز همان دور ها . دستانم را روی میز به هم قفل کرده بودم و سرم را خوابانده بودم روی اش . در بسته پیدا بود . و من ، بیرون را که پیدا نبود می دیدم .

هر چه نوشته بودم ، حالا توی آشپزخانه بود . بلند شدم و به کلید ها نگاه کردم . هفت میخ و شش کلید . انتظار چه کسی را می کشیدم ؟ اینجا نشسته بودم و به راهی نا پیدا فکر می کردم که انتهای اش می رسید به مسافرخانه ی فانوس . و اینجا کجا بود ؟

پیشخوان سه طبقه داشت و بالای آنها کشوی قفل دار بود . خم شدم و طبقات را دست کشیدم . فوت کردم . نمی دانم هوای کجا بود که اینطور به سرفه ام انداخت . دستم چیزی را پیدا کرد . بیرون اش آوردم . آیینه ای بود که می ترسیدم خاک اش را بگیرم و توی اش را نگاه کنم .

مگس افتاد روی پیشخوان . پاهای اش تکانی خوردند و ماندند . آیینه را گذاشتم روی پیشخوان . خم شدم . صورتی از توی اش گذشت . نمی شناختم اش . کسی داشت در می زد . به کلید ها نگاه کردم .

+ نوشته شده توسط مسافرخانه چی  | 

در ، ناله ای کرد وباز شد . چهار دیوار ، به هم از گوشه چسبیده بودند و تخت و جالباسی و میز دو نفره ی فلزی میان آنها قرار داشتند . پا روی موکت کهنه ی اتاق گذاشتم و فکر کردم ناخدایی هستم که جزیره ای کوچک را فتح کرده . دنبال چیزی گشته بودم ؟ پالتوام را روی شانه ی جالباسی گذاشتم و نشستم .

من ، یادم رفته بود که فرار می کنم ؟ اتاق تماما شیری رنگ بود . خاک کمی روی تخت خوابیده بود . اما صدایی که از در شنیده بودم ، مطمئنم می کرد هیچ کس تا به حال به اینجا قدم نگذاشته . گویی اتاق را با وسایل اش ساخته و بعد در را قفل کرده اند و تمام .

کسی در مسافرخانه را زد و رفت . در را که روی مه بیرون باز کردم ، نور فانوس بالای در بیشتر شده بود . هوا داشت تاریک می شد . چه موقع از زمان بود ؟ پس چیزی آنجا بود که بگذرد .

دستم را بالا آوردم و ساعت را نگاه کردم . و بعد جلوی پایم را . سه پلاستیک صورتی بزرگ ، پر از وسایلی که سفارش داده بودم ، آنجا بود .

روی تخت آشپزخانه نشستم و جعبه ی سیگار را از داخل یکی از پلاستیک ها درآوردم . هوا تکان می خورد و پاهایم رها شده بودند میان اش . خواب بودم ؟

+ نوشته شده توسط مسافرخانه چی  | 

نفسی به راحتی کشیدم و دستم را از روی میز برداشتم . بوی نم و خاک و نفت می آمد . من اینجا میان این همه سال های کهنه چه می کردم ؟ قبل ها که هنوز به این هیچ کجا نرسیده بودم ، دنبال جایی مثل اینجا بودم و حالا ، تردید داشتم . ماندن ، تمام می کرد مرا ؟

کشوی پیشخوان را کشیدم . چند کاغذ خاک گرفته و یک دفتر تلفن کهنه که ترتیب حروفش به انگلیسی بود . گوشی تلفن را برداشتم . صدای بوق می آمد . و صدای بوق داشت جان می کند که از سیم ها رد شود و به گوشی و بعد ، به گوش من برسد . سیم ها یادم مانده بود . تقریبا تا سیصد چهارصد متری از دو طرف مسافرخانه کشیده شده بودند و بعدش را نمی شد دید .

مه ای که تمام وقت اطراف مسافرخانه وجود داشت ، باعث شده بود نتوانم بفهمم اینجا چطور هوایی دارد . باد می آمد و نمی آمد . اما مه تکان نمی خورد . بخاری کهنه ی نفتی را روشن کردم و به طرف تلفن آمدم . آشپزخانه را گشته و لیستی از ملزومات تهیه کرده بودم . جلوی شماره ای نوشته بود : مایحتاج .

صدایی از من پرسید که چه می خواهم . لیست را که تمام کردم ، گفت : «می شه شصت تا . باشه . می فرستم . پول رو بگذارید توی صندوق کنار در .  » ترسیدم . من که بودم ؟

وسایلم را جایی باید می گذاشتم . بالای راه پله ای که به کریدور اتاق ها می رفت ، ایستادم . چه وقت بود ؟ اتاق ها را نگاه کردم . اولین اتاق و نزدیک ترین آنها اتاق شماره ی یک بود . برگشتم . کلید را برداشتم .

+ نوشته شده توسط مسافرخانه چی  | 

ساک خسته از دستم روی زمین افتاد . پا ها که نای رفتن نداشتند ، تک پله را بالا رفتند و باز ماندند . در را هل دادم . تنهایی هزار ساله ای از میان در مسافرخانه عبور کرد و در بیراهی که آمده بودم گم شد . نیمه شب بود که رسیده بودم .

کثیف نبود . فقط گرد و خاک نبودن ، روی تمام میز و صندلی ها و بعد روی راه پله و جلوی در هفت اتاق مسافرخانه ، جا خوش کرده بود . من ، خود مسافر بودم . راهم را گم کرده بودم . فهمیدم اینجا ، کسی را صدا زده و خواسته پناهی باشد برای در راه ماندگانی مثل من .

سیگاری گیراندم . به پشت پیشخوان آمدم . دفتر ورود و خروج مسافران ، خالی و تلفن ، معلوم بود چند سالی است که زنگ نخورده . همه چیز سر جای خودش بود . کلیدها بر میخ های نیمه کج کوبیده بر تخته و شماره ی اتاق ها از یک تا هفت ، بالای سرشان . صندلی را پیش کشیدم و نشستم . آن سو تر از در آشپزخانه ، تخته ای افتاده بود. یادم افتاد که اینجا هنوز هیچ نامی ندارد .

تخته را که بالای در کوفتم ، کارها تمام شده بود . اما در سیاهی آنجا هیچ چیز معلوم نبود . میخی روی تخته کوبیدم . فانوسی از انباری برداشتم و نفت کردم . کبریت کشیدم .

+ نوشته شده توسط مسافرخانه چی  |